تبليغاتX
حنجره مصلوب

حنجره مصلوب

حضرت انســــــان
 

در قلب من هوای بهــــاری همیشه هست

فصل دلـم شبـــیه زمستـــــــان نمی شود

آزادگی همــــاره صــــدا می زند مــــــــــرا

روحـــم اسیــــر تنگی زندان نمی شـــــود

 

در باورم ستاره کشیدن محــــــــال نیـست

هم قامت ستاره شدن هم میـــسر است

این باور عمیــق وجـــودم تمـــــام عمـــــــر

در باغ بودنـــم چو درختی تنــــاور اســـــت

 

معنای هستی ام سخنی غیر عشق نیست

زیبـــــا ترین تــــرانه ی دیـــوان هستــــی ام

مــن بیمــــــه ام به نـــام بلنــــد خدایگــــــان

نوشیده از شــــراب طهــــــور الستــــــی ام

 

در روبه روی قامت امیـــد و سعــــــــی من

شیطان و جمع او همه شـــان بی اراده اند

زیرا که نام سبز مرا لحظـــــــه ی نخســـت

با افتخار "حضرت انســــــان "نهــــــــاده اند

 

26/5/88

 


جواد مزنگی89/06/11





مهمترین خبر برای ماهواره
 

چه تلخ و سرد و بی وفا ز من کناره می کنی

به شکل دو شو ز من به من اشاره می کنی

به نوع سخت و مبهمی زبان خوب عشق را

اسیر یک سبد نهاد و صد گزاره می کنی

کبوتر دلت اگر اسیر دانه ای شده

برای گفتنش چرا هی استخاره می کنی

هنوز طبق عادت قدیم مخچه ی مرا

اسیر پیچ و تاب های استعاره می کنی

چرا همیشه کمترین بگو مگوی خانه را

مهمترین خبر برای ماهواره می کنی

و کاغذی که روی آن کشیده ام امید را

ندیده با دو دست خود تو پاره پاره می کنی

چه میشود به راحتی شبیه آب خوردنی

خبر دهی که خانه را پر از ستاره میکنی

و باز مثل قبل ها تمام غصه ی مرا

به یک نگاه مهربان دوباره چاره میکنی

و روزهای خانه را به روی دلنشین خود

پر از هوای تازه و گل بهاره میکنی

 

 مرداد 88

 


جواد مزنگی89/06/08





خاطر محبوب شما

یاد آن هست ؟

که آنروز

همانروز که از مقدمتان عطر بهار آمد و یک باغچه رو یـیـد

گل مست !

من و این دل آشفته شدیم عاشقتان یکسره دربست

و آمد همه ی مهر شما در همه ی حافظه بنشست

و بعد از دوسه روزی

همه ی شهر خبر شد که منم رفته ام از دست !!!

***

یادتان نیست گمانم

که چه اندازه پـر از حوصله بودیم ...

چه بسیار

برای غم چشمان هم آغوش گشودیم ...

و در بند نگاه دگران هیچ نبودیم ؟ !!!

***

مهربان یار دل افروز

از امروز

که آن کهنه رقیـبـم شده پیروز

و من غرق شدم در تب و بیماری و صد غصه ی جانسوز

دل غمزده بشکست !

غمی آمده در سینه ی من

یک غم مرموز

شما را به زبان و دل پرسوز

دعا میکنم  ای عشق

که باشید

سرافراز چو دیروز

همان دلبر شایسته ی بهروز .!!

***

دلارام

کنون کز بد ایام

منم مانده و دلسوخته در کنج اتاقی

سخن نیست دگر

غیر غم عشق شما

دلبر از کف شده باقی

بجز ذکر دعایی که :

« خود عشق

خود حضرت ساقی

نگهداردتان شاد

میان گل و شعر و غزل و باغ اقاقی »

 

زمستان ۸۵

 

ادامه ی این کار را در    نویسا       وبلاگ  آقای شاکر بخوانید .


جواد مزنگی89/05/29





به جهنــم که...

به جهنــم که مـن از عشق تو مـــردم ، مگـــــــه نه ؟     

و غمــی غیـــــــر فـراق تــو نخـــوردم مگــــــه نـــه  ؟    

        

درقمـاری که من و عشـق تــو شــرکــت کــــــردیـم 

به جهنــم که بجـــز باخـــت  نـبــــردم ، مگـــــه نه ؟

 

مشکــلـی نیـســت کــه از داغ فـــــــــــراق رخ تـــو

ســـر به دامان غم و غصـــه سـپــردم ، مگــــــه نه ؟

 

نـازنـیـــن ربـــــــط نـدارد بـــه تـــو دلتـــنــگــی مــن 

و دلی خسـته که از پـیش تـو بــردم ، مگــــــه نــه ؟

 

خوش به حالم که زمان بود و من کشته ی عشق   

قـــبــل از عشــق تــو دلارام نــمـــردم ، مگـــــه نه؟

 

                        ديماه ۸۵

 


جواد مزنگی89/05/25





فسیل

من فسیلم ، کهنــه ام ، مرد معاصر نیستــــم

مثل چشمان شمــا در عشق ماهر نیستــــم

 

نام من خط خورده از جمـع کــــلاس عاشــقـی

غیبتم را ثبــت کن استــــاد ، حاضــــر نیستــــــم

 

خط بکش دور مـــرا ، من توی قبـــرم راحتــــم

مــــرده ای با آبرویـم ، من که شاعــــر نیسـتـــم

 

...

 

دور دنیا را نمی خواهــم بگــردم هیــــــچ وقت

من مقیـــــم قبــــرم و روح مهاجــــر نیستـــم

 

غیر سقف مرمری قبرم تمامش خاکی اســت

ذره ای در بنـــــد زیبـــــایی ظـاهــــــر نیستــــــم

 

...

 

چند قبری آن طرف تر هست قبر عشـق مــن

خادم قبــر دل آرامــــم ، مســــافــــر نیســتـم

 

هر شب جمعه برایش شاخه ای گل مـی برم

او نمی گیرد ولــی رنجیــــده خاطــــر نیـستم

 

میروم با شاخه ی خشکیده ی گل ســوی او

بی کلاســم ، هـیچ در بند شعـــــائر نیستــم

 

 

جمجمه می خندد و آهسته می گوید به مــن

مرده ی پررو برو ... من در پی شــــر نیســـتم

 

...

 

نامـه ی تکــــراری ام را او نمی خــواند دگـــــر

حیف یک مصراع شعر خــــوب از بر نیستــــــم

 

...

 

بعد بر می گـــردم و سرشــــار از دیـــــــدار او

مــرگ خـود را ذره ای من اهـــل باور نیســتـم

 

منتظر تا هفــته ی دیگر همینجـــا تـوی قبــــر

می نشیــنم ، در خیــــال کار دیگـــر نیسـتــم

 

 

                                            اسفند ماه ۸۶

 


جواد مزنگی89/05/19





برخیز و بردار و برو

خلوت کن احساس مرا ، تو مال این دل نیستی

دیگر تو آن معشوقه ی زیبا شمایل نیستی

از تلخی رفتار تو ، رفتست شور عاشقی

شیرین من ، دیگر به جز زهر هلاهل نیستی

من راه خود گم کرده ام در موج دریای غمت

دریای طوفانی مشو ،حالا که ساحل نیستی

یکروز تو در چشم من بی انتها بودی ولی

حالا برایم غیر یک احساس باطل نیستی

در اوج بی دل بودنم دل را به من پس داده ای

شاید که بی مهری و یا شاید که قابل نیستی

بیهودگی بود آنهمه احساس و رنج و صبر من

با من تو اهل عشق و اینگونه مسائل نیستی

برخیز و بردار و برو ، بنشین به قلب دیگری

زیرا که تو بر عشق من یکذره مایل نیستی

 

13/9/87

 

 


جواد مزنگی89/05/09





نمره صفر
 

این بهتر است ما که در اینجــــا مســــافریم

گاهی به رسـم عاطفه با هم وفــــا کنیــــم

با یک سلام سبز و نگاهی که عاشق است

با کمتـرین بهــــــانه ی دنیا صفـــــا کنیـــــم

 

مرداد 88

 

در کلاس درس عشقت نام من هم ذکر شد

امتحــــان دادیم و دل در انتظـــار خیــــر شد

قبل از اعــلام نتـــایج ، چشمهـــایت داد زد :

نمره ات اینبار هم در درس عشقم صفر شد

 

اردی بهشت 88

 


جواد مزنگی89/05/04





شیرین چشم !

 

بر دفتـــر دل شعـــر و مثــل میـــریزی

با عشـــوه هـــزارها غـــزل میــــریزی

شیرین چشما !! به هر نگاهت انگــار

در کاسه ی چشم من عسل میریزی

 

 


جواد مزنگی89/04/22





اجاره نامه
 

من نمی گیرم چرا تصویر چشمان تو را ؟

دستگاه ذهن من باید خطا کمتر کند !

موج تو خوب است ، شاید مشکل از گیرنده است

یکنفر تنظیم این گیرنده را بهتر کند ...

 

 اسفند 86

 

 

از آسمان دو  سه خرمن ستاره می خواهم

تمام قلب شما را اجاره می خواهم

اگر چه قسمت من بوده صد هزاران سود

در این معامله سودی دوباره می خواهم

هوای سرد زمستان از این حوالی رفت

هوای عشق و شمیم بهاره می خواهم

میان قلب شما جشن عشق می گیرم

و از تمامی غم ها کناره می خواهم

بهای خانه ی قلب شما تمامی " من "

برای تسویه تنها شماره می خواهم

" اجاره نامه " تمام است ،مانده یک امضا

که وقت ثبت سند در اداره می خواهم

 

 29/12/86ظهر چهار شنبه

 

 

در خاطــــرم از نگــات ، یک حـــس قشنگ

در حافظه ام نشسته صد عکــس قشنگ

در مکتـــب مهـــــربانیت ، مثــــــل قدیـــــم

چشمان تو می دهد به من درس قشنگ

 

  27/12/86


روح من در کلبه ی دنیا نمی گیرد قرار

آسمان هم گاه کم می آورد از حجم من

روح من کز شعر امید خداوندی پر است

جا نمی گیرد میان قالب محدود تن

                  . . .

روح من وقتی که بالا می رود در آسمان

ذهن من آکنده از امواج کیهان می شود

گاه گاهی در مسیرم تا خدای مهربان

بهترین انگیزه ام یک شاخه ریحان می شود

                  . . .

ارتباطات مرا هر لحظه با فرماندهی

نور زیبای خداوندی میسر می کند

سینه ام در جستجوی صورت ماه خدا

هر چه تصویر بهشتی هست از بر می کند

 ...

 مرداد 88

 


جواد مزنگی89/04/11





کما فی السابق ...
 

وقتی که نباشی آسمـان تاریک است

اندازه ی مصــرف غم من پیـــک است

حس میکنم آن لحظه که از من دوری

بدبختی و وقت مرگ من نزدیک است .

 

تبریز ـ تیر ۸۹

کما فی السابق این عشقت مرا خونین جگر کرده

تمام ورد هایم را دعایت بی اثر کرده

 

درست از آن زمانیکه تو از این کوچه ها رفتی

غمت انگار یکباره به این خانه سفر کرده

 

تو در پاسخ به عشق من فقط نه گفتی و زان پس

تمام خاک عالم را دل تنگم به سر کرده

 

چو رفتی و به تن کردی لباس شادی عشقت

لباس مشکی غم را وجود من به بر کرده

 

بهاران بود و از رقص هزاران غنچه فهمیدم

نسیم مهرت انگاری ز شهر ما گذر کرده

 

ز دلتنگی دلم بر خود نوشته نام خوبت را

و با امید دلداری ...دل من این خطر کرده

 

 اسفند 88

تبریز

 


جواد مزنگی89/04/02





 

هروقت از گرما کلافه شدی

به خانه ی من بیا

اینجا همه چیز

از دوری گرمای حضورت

یخ زده است ...

 

 فروردین 86

 


زندگی غزل دارد ، روزگارمان بد نیست

حال و روزمان حالا ، بی تو آنچنان بد نیست

ماه چهره ات گم شد ، بی ستاره ام ، اما

گردش زمین خوب است ، رنگ آسمان بد نیست

شعر مهربانی ها ، در نگاهمان پیدا

نغمه های زیبای ساز عاشقان بد نیست

وصل روی مهرویان  در بهشت  باشد بعد

از لطف خدا فعلا ، حال این جهان بد نیست

نور خانه را هرچند ، برده ای به همراهت

از حضور مهرویان ، نور کهکشان بد نیست

لحظه های وصل تو بی مشابهند ، اما

روزهای دوری هم بی فرشتگان بد نیست

 

بردسیر تابستان 86

 


جواد مزنگی89/03/24





عشق اکسیر است ، من با عشق بهتر می شوم

صاحب الماس و مروارید و گوهر می شوم

عشق اگر با من شود ، در مدت یک ثانیه

بعد عمری مسگری من کیمیا گر می شوم...

 

25/5/87

بردسیر ـ 14:30 عصر جمعه

 

 


پریشب در حوالی دل من

فراوان تر شد ابر تیره بختی

به یک لحظه هوای زندگی شد

پر از دلتنگی و لبریز سختی

              . . .

نبودی تا ببینی چهره ی من

به خود رنگ پریشانی گرفته

غمت یکبار دیگر در دل من

چه خودخواهانه مهمانی گرفته

             . . .

بیادت اشک می غلطید بی رحم

ز چشمانم که دنبال تو می گشت

تمام لحظه های سخت آن شب

به شکلی ناجوانمردانه بگذشت

 

 27/9/88


جواد مزنگی89/03/17





 

 عشق آمد با تو تا از غصه آزادم کند

کامل کامل بکوبد باز بنیادم کند

هیچ بارانی نیامد بر سرم مانند عشق

تا تواند اینچنین سر مست و شادابم کند

در تمام منحنی های جهان خطی نبود

تا که همچون قوس ابروی تو بی تابم کند

شرط می بندم که جادوی لبت بر کفر من

آنقدر تاثیر دارد تا مسلمانم کند

باز با دستت بگو تا از سر مردانگی

گرد و خاکم را بگیرد باز انسانم کند

جای خون قرمزم یک سی سی از احساس تو

می تواند موجی از شادی به شریانم کند

من تصور می کنم یک شب که خیلی دیر نیست

چشمهایت یک نگاه گرم مهمانم کند

حتما حتما بهشتی می شوم ، یکبار اگر

دست سحر انگیز تو یک ناز احسانم کند

تابستان 88

کرمان

 


چقدر بد که با دل شکسته ام تو بد شدی

و از جنازه ی دلم تو ظالمانه رد شدی

عجب که از تمامی کتاب قند پارسی

ز بخت تلخ من فقط زخم زبان بلد شدی

برای من که عشق را به سادگی صدا زدم

پر از حروف رمزی و هزار ها عدد شدی

از آن دمی که دختر غمت نشست پیش من

تو باغبان باغ در عمارت حسد شدی

به اتهام اینکه پر حرارت عاشقت شدم

تو حاکم جزای من به محبس ابد شدی

دوبارهبعد حکم خود برای باز آمدن

به دام بازیت مرا تو ضامن و سند شدی

 

16/4/88

بردسیر

 


فعل من گشتی و در خاطر مـن صرف شدی

شـدی استــاد من و قــافیـه و حــرف شدی

روز آخـــر که کمـی دیـر رسیــدم ، گفتــی :

غیبتت غیر مجاز است پسـر ! حذف شـدی...

 

 تبریز

6/3/87

 


جواد مزنگی89/02/27





 

همیشه رنگ یادتو به رنگ سال می شود

دلم به شوق بودنت پر از خیال می شود

به چشم تو که آخر طراوت و سلیقه ای

هماره سیب عشق من خراب و کال می شود

و بعد از این رفوزگی به امتحان عشق تو

هوای با تو بودنم پر از محال می شود

تو با شکوهی آنقدر که قرص ماه آسمان

برای گوشه ی لبت ، شبیه خال می شود

تو با منی و یا که نه و یا به فکر دیگری

همیشه ذهنم اینچنین پر از سوال می شود

قشنگی و لطافت و قدوم خوش خرام تو

معلم فرشته و گل و غزال می شود

اگر روی ز فرط غم ، الف به شعر های من

کج و خمیده قامت و شبیه دال می شود

دوام باغ دوستی به سادگی کنار هم

بدون زردی و خزان و بی زوال می شود

غزل که می نویسمت به شکل جالبی قلم

گلایه وار ، دزدکی زبان حال می شود

بدون تو خرابه ام و صحن خانه ی دلم

محل زوزه ی غم و پر از شغال می شود

 

 21/4/88

16:00یکشنبه ـ بردسیر

 


بی نظیر است جهان لحظه ی خندیدن تو

غنچه در حسرت یک مرتبه گل چیدن تو

شرم دارد پری از آنکه تو رویش بینی

حوریان بی خود و سرمست ، خرامیدن تو

ابرها بارور شادی دیدار تو اند

باغ ها منتظر لحظه ی باریدن تو

تو به رخساره ی خود رنگ خدایی داری

هر بت آهسته به دنبال پرستیدن تو

دانی این زردی رخساره ی خورشید ز چیست ؟

در هراس است ز یک لحظه ی تابیدن تو

 بهار 88

 

 

چون تو لبخند زدی ، فرم غزل ساخته شد

سخنت شهد و شکر ریخت ، عسل ساخته شد

دستهایت چو مرا لایق آغوش تو دید

واژه ی گرم و طلایی بغل ساخته شد

از همان روز که گل مثل تو آرایش کرد

کار تقلیدی و مفهوم بدل ساخته شد

شاید از تابش نور تو در آغاز وجود

هاله ای نور در اطراف زحل ساخته شد

در ملاقات نخست بشری با غم تو

شعر پاکی به بلندای ازل ساخته شد

در همان لحظه که گفتند مبادا بروی

ترس از مردن با دست اجل ساخته شد

با همان شیوه ی پر حکمت گفتاری تو

بین مردم ادبیات مثل ساخته شد

بر سر اینکه تو در کوی که مهمان باشی

بین عشاق جهان جنگ و جدل ساخته شد

 

17/12/88  ـ  کرمان

 


جواد مزنگی89/01/16





 

عشق آمد با تو تا از غصه آزادم کند

کامل کامل بکوبد باز بنیادم کند

هیچ بارانی نیامد بر سرم مانند عشق

تا تواند اینچنین سر مست و شادابم کند

در تمام منحنی های جهان خطی نبود

تا که همچون قوس ابروی تو بی تابم کند

شرط می بندم که جادوی لبت بر کفر من

آنقدر تاثیر دارد تا مسلمانم کند

باز با دستت بگو تا از سر مردانگی

گرد و خاکم را بگیرد باز انسانم کند

جای خون قرمزم یک سی سی از احساس تو

می تواند موجی از شادی به شریانم کند

من تصور می کنم یک شب که خیلی دیر نیست

چشمهایت یک نگاه گرم مهمانم کند

حتما حتما بهشتی می شوم ، یکبار اگر

دست سحر انگیز تو یک ناز احسانم کند

 

کرمان

 

غزل برات نوشتم ، سپید ترجمه کردی

یواش و ساده نوشتم ، شدید ترجمه کردی

شکستگی دلم را ، میان شعر نخواندی

و نا امیدی من را ، امید ترجمه کردی

نوشتمت که به لطفی ، بمان به کوی فقیران

گمان لطف خودت را ، بعید ترجمه کردی

گلایه وار دوباره نوشتمت غم خود را

زمان غصه ی من را تو ، عید ترجمه کردی

به یک نگاه هزاران سلام دادم و رفتم

صداقت نظرم را پلید ترجمه کردی

عجب سیاست خوبی !!: تمام کشته ی من را

برای نام و کلاسش ، شهید ترجمه کردی

 

جواد مزنگی


جواد مزنگی89/01/02





 

همان روزی که چشمان تو با ناز

برای دلبـــری می کــرد اعجـــــاز

نگـــاه نافذت هشـــدار میــــداد :

" کبوتـــر با کبوتــر ، بــاز با بــاز "

 

              اسفند ۸۸

 

 

خوبترین ماه خیال

هیچ کس مثل تو در شهـــر اهورایی نیست

 

روی زیبــای کسی چون تو تماشایی نیست

 

روزو شب گشته ام و در همـــــــه این اطراف

 

نفس هیچ کسی چون تو مسیحـایی نیست

 

وه ! که غیــــــر از رخ زیبــــــای تو چیز دگـری

 

مرهـــم غصه و دلتنــگی و تنهــــــایی نیست

 

بیـد لیــلی که پریشـــــان شده و مجنون است

 

مثل موهــای تو شــایسته شیــــــدایی نیست

 

دوست دارم که تو در خـــــــانه مهــــرم باشی

 

جمله ام مبهم و مشکوک و معمـــــایی نیست

 

درغــــــــم روی تو ای خوبترین مـــــاه خیــــال

 

دل بیتــاب مـــــــرا صبر و شکیبــــــایی نیست

 

آن دلـی را که به چشمــــــان تـــــو دادم روزی

 

نگهـش دار که آن دل دگــــر اینــــجایی نیست

 

زمستان 83

 

 

 

 

خطی از مهر تو

***

من شبــی تا انتهــــای عشق پر خواهـــــم کشید

در اتاق روشن احسـاس ســـــر خواهـــــــم کشیـد

دست بر می دارم از هــــر چیز غیــــر از دوستـــی

پای خود از خــــانه غمــــــها بـدر خواهـــــم کشید

آن شب انگــــار آسمــــان در سینـه ام جا میشود

جرعه ای از انگبــین مهـــــر سر خواهـــــم کشــید

شعــله شعــله شور را در سینـــــه بـرپا می کنـم

آتش این عشـق بر هـــر رهگــذر خواهــــم کشـید

می نشینـم بین مهـــــــر و مــــاه و ناز و دوستــی

شاخه ای ریحان ردیفی گل به سر خواهـم کشید

یک قلــم در دست در دست دگر هــــم رنگ سرخ

خطی از مهـر تو بر هـــر بوم و بر خواهـــــم کشید

شـاعــــرانه می نویســــم عشـــق را بــا یـــاد تــو

ماجـــرا را عاقبــت سوی سمــــر خواهـــــم کشیـد

 

زمستان ۱۳۸۳

 

 

 

چهل نشانه خفن

مــن و ســـلام و چشـــم تو  و صــــــد تــرانـه خفـن

 


تــــو و وداع و اشـــــک مـن  و صــــد بهـــــانه خفـن

مـــن عاشـقــــانـه مـی دهم  نگـــاه در نگـــــاه تــو

تـو ســــرد می بــری ز مــن در ایـن زمـــــانـه خفـن

 

نـهـــــال یـاد مـهـــر تـو  بـبـیـن چـه رشــــد میکـنـد


 

قــدش بـه آسـمـــــان رسـیــــده آن جــوانــه خفـن

 

کـبـــــــوتــر دل مــــــــرا   تـــو آب و دانـــه ریخـتــی

 

کــه اینـچنـین نشستـه در حیــــاط  خـــــانه خفــن

 

گل و غروب واشک و غم سلام و صبح و نقطه چیـن

 

هـنـــوز مانـــده یــاد مـــن  چهــــل نشــــانـه خفـن

 

به هر طرف تـویـی تـویـی  بمـــان بمــان کنـــار من

محـیـط مــــن بـبـیـن مــــرا در ایـن مـیـــــانه خـفــن


آذر ۱۳۸۳

                                                                 


                                            برای از تو نوشتن

بـرای ازتــو نـوشــتن  کــه وقـــــت لازم نیسـت

ردیــف و قــافیــه و شعـــرسخــت لازم نیســت

 ببـیـن مـــــرا کــه نشسـتم کنـــــار تـو عــــریان

بــــرای روح بــرهنـــــه  که رخــــت لازم نیســت

بـــه یـاد مهــــر تو بــــودن  هـــــزار پیــروزیســت

شکایت از غــــم و درد و  شکسـت لازم نیست

چه عیــب اگـــر بنشیـنم  به خــــاک راهـت من

برای خــــاک نشـین   تاج و تخــت لازم نیسـت

تو را به سادگی  انگـــــار  شــــرح باید گـفــــت

شراب و ساقی و چشمـان مست لازم نیست

 ـ ۱۳۸۳

 

 

ای وای از این زمانه


من چــشــم را  به یـــادت    می بنـــدم عاشقــــانه

ای وای از ایــــن زمــــانـــه   ای وای از ایـــن زمــــانه

تـو آمـــــــــدی دوبــــــــاره    در خـــــــانــه نگــــــاهم

من هستـم و تو هستـی    تنهــــا در ایــــن میــانه

اینجــــا نشـــسـته ای تو    پــهــلـــــوی دردهــــایم

تو غــــــرق در شنیـــــدن    من غــــــرق در تـــرانـه

تــو انـــتهــــــای نـــــــازی    من آخـــــــــر نیـــــــازم

مهــــــر تـو بــــا سـلامی    در سیـــــنه زد  جــوانه

ای وای!  می روی بـــــاز     از خــــــــانــــه نگــاهم

باشـــد  تو  کــــــار داری     بار دگــــــــــر بهــــــــانه

ای کاش می نشستی     یک ســـــاعتی دگرهم

تا عشق را بگــــــــویــم     با شعـــر   با فســــــانه

آتــــــــش  ز دوری  تــــو    ای مــــــاه مهــــربــــانم

از ســــینـه ام بر آمــــــد    صـد شعله صد زبــــانـه

من چشم را به یــــادت     این بـــار مـی گشــایم

تو نیســتی نگــــــــــارا     ای وای از این زمــــــانه



پاییز ۱۳۸۳

 

 


جواد مزنگی88/12/10





مطالب پیشین

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by daba
This Themplate By Theme-Designer.Com

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

آرشیو مطالب
عناوین مطالب وبلاگ
لينك rss
طراح قالب

.:: About ::.

.:: Links ::.

حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
پنج پنجره ( حدیث لزر غلامی )
وب نوشته های نویسا
خورشیدک
قلندر وار
سرزمین شعر
یه غزل حرف حساب
نسرین بهجتی
مشق یک مدیر
دکتر علی طلوعی
شب زده
گالری نقاشی مینیاتور صفا
کجاوه واژه
گلستان هنر
رباعیات جلیل صفربیگی
میهن هاست
مشاوره رايگان در كليه امور قضايي
محمد علی بهمنی
بانک فراخوان های ادبی
الهام مظفری
مرجع دانلود کتاب الکترونیکی
شعرهای سارا شاهدی
ممنوعه های من
مهندسی مکانیک
فروشگاه اینترنتی کتاب
فروشگاه دیجیتال
آثار هنرمندان ایران

.:: Others ::.



.:: Archive ::.

شهریور 1389
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388